در این شبــهای بـــارانی
غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی
بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می ایـــــی
به احســــاست قســــــم یــــک شب
دلم می میرد از حسرت
و
من اهسته میگویم :
تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـــیـــایــــی

به روی برگهای نمناک از اشک آسمان سجده میکنم
با حافظ چشمانت فال میگیرم
و تپش های نا منظم قلب دیوانه ام را
آنقدر با ریسمان التماس و نیاز به ضریح نگاهت میبندم
تا شقایق آسمان قلبت را به روی این مجنون عاشق بگشایی
انگار کسی احتمال آمدن تو را
به ستاره هایی که در خیال شب به خواب رفته اند در گوشم زمزمه میکند.
من میروم تا تو بیایی...