
دانه های باران بر صورتم می خورند
تنهای تنها
با دلی افسرده
در امتداد خیابانی بی فرجام راه می روم کجا ؟
این پرسشی است که خودم هم پاسخش را نمی دانم...
شاید به جایی می روم که در آن قلبم تندتر بتپد پاییز زیر چکمه هایم له می شود و صدای یک فصل مچاله
را می شنوم دستهایم کرخت می شوند و باران تندتر می بارد.
چگونه اشکم را خواهی دید وقتی این همه گریه اش را بر من و خیابان می ریزد این راه بن بست است
برگردیم ...
سحر
+ حرف دل سارا و سحر در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 و ساعت
0:6 |
