بهونه های زندگیم دوستای گلم
آپ امشبم شعر قشنگی که خیلی دوستش دارم برای همین توی هشت بهشت گذاشتم چون هشت بهشت
برام پر از خاطره ست این آخرین پست منه بعد از من سحر عزیزم آپ میکنه من دیگه میرم جای من
اینجا نیست .
بهشت و من !!!
بابت بدیهام گذشت کنید . اومده بودم مدتی توی وب خودم رو گم کنم اون قدر غرق شدم که مردم.....توان
موندن ندارم ( عاشق همه شما هستم و دوستتون دارم )
عشق خدایی
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش پر کشیده بود و بس
تا یه روز شاپرک نگاهش رو گوشه ای دوخت
چشمش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چشم مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رفت تو قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت: بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابر بشیم
یدفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از ابر نگاهش رو گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشگ اون رو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ دلتنگی نداشت
تو دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز باد سرد میون قفس وزید
آسمون سرخ آبی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو بدست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد.
علیرضا جون نوش جونت.