
یک احساس زیبا از لا به لای اسباب کهنه ی قلبمم پیدا کردم
یکه خوردم ... خندیدم ... گفتم روزها پیش من بودی و من سالها
به دنبال تو قاصدک ها را به انتظار گذاشتم ...
اسمان را ندیدم ...
زنبق ها را نوازش کردم .
بی گمان تاریکی تو را در میان خود پنهان کرده بود و یا شاید ان
عصر پاییزی که در میان گرمای دستم تو را به گونه های یخ زده ی پسرک گل فروش
هدیه دادم .
عهد بستیم که فردا زشتی ها را نبینم
از دست کلاغ های بد خبر دلگیر نشنوم
و صدای بند زدن چینی ها را به فراموشی بسپارم .
کسی چه می داند کی تو را به فراموشی سپردم .
کسی چه می داند ....

