
شمع بگریست گه سوز و گداز
کز چه پروانه زمن بی خبر است
به سوی من نگذشت
, آنکه همیسوی هر برزن و کویش گذر است
به سرش
, فکر دو صد سودا بودعاشق آنست که بی پا و سر است
گفت پروانه ی پرسوخته ای
که تورا چشم
, به ایوان و در استمن به پای تو فکندم دل و جان
روزم از روز تو
, صد ره بدتر استپر خود سوختم و دم نزدم
گرچه پیرایه پروانه
, پر استکس ندانست که من میسوزم
سوختن
, هیچ نگفتن, هنر استآتش ما ز کجا خواهی دید ؟
تو که بر آتش خویشت نظر است
به شرار تو
, چه آب افشاندآنکه سر تا قدم
, اندر شرر استبا تو می سوزم و می گردم خاک
دگر از من
, چه امید دگر استپر پروانه زیک شعله بسوخت
مهلت شمع زشب تا سحر است
سوی مرگ
, از تو بسی پیشترمهر نفس
, آتش من بیشتر استخویشتن دیدن واز خود گفتن
صفت مردم کوته نظر است
+ حرف دل علیرضا در سه شنبه 3 بهمن1385 و ساعت
11:13 |
