تبليغاتX
هشت بهشت 88888888888888888888888
*
*
*
*
*
*
*
88888888888888888888 8888888888888888888

 

شمع بگریست گه سوز و گداز

کز چه پروانه زمن بی خبر است

به سوی من نگذشت, آنکه همی

سوی هر برزن و کویش گذر است

به سرش, فکر دو صد سودا بود

عاشق آنست که بی پا و سر است

گفت پروانه ی پرسوخته ای

که تورا چشم, به ایوان و در است

من به پای تو فکندم دل و جان

روزم از روز تو, صد ره بدتر است

پر خود سوختم و دم نزدم

گرچه پیرایه پروانه, پر است

کس ندانست که من میسوزم

سوختن, هیچ نگفتن, هنر است

آتش ما ز کجا خواهی دید ؟

تو که بر آتش خویشت نظر است

به شرار تو, چه آب افشاند

آنکه سر تا قدم, اندر شرر است

با تو می سوزم و می گردم خاک

دگر از من, چه امید دگر است

پر پروانه زیک شعله بسوخت

مهلت شمع زشب تا سحر است

سوی مرگ, از تو بسی پیشترم

هر نفس, آتش من بیشتر است

خویشتن دیدن واز خود گفتن

صفت مردم کوته نظر است

+ حرف دل علیرضا در سه شنبه 3 بهمن1385 و ساعت 11:13 |