
سلام صاحب بزرگترین کارنامه دنیا
از هر اسم لااقل تو یکی داشتی و در کارنامه ات دست کم هر اسم یکبار
رقم خورده بود اما یقین دارم هیچ کدامشان به اندازه من تو را نمی پرستیدند.
گفتم به همین منوال پیش بروی که رفتی من از همه اسمهای دنیا متنفر میشوم که شدم.
زیبا ,کشف نشده ترین جزیره ساحل بی صخره اقیانوس سرریز ازصدف
قصر سرخ رویاهایم ,یکی دو روز مانده به دی ,طلایی ترین نقطه ظهر دلم
هوایت را کرد و فارغ از اینکه تو با این دلتنگی چه خواهی کرد
وبا کدام بخش از هوای پراز بهار نارنج بهاری ات پاسخم خواهی داد
دلم را زدم به حادثه ,حوصله کردی ,و جواب چند پیام من را با یک بار زنگ زدن
اجابت کردی, تمنای بلند و یلدایی رنگ این دل تنگ را و به جای کلمات مرسوم
پشت تلفنت اسمم را زیبا تر از هر موجودی توی این دنیای بی رحم صدا زدی
ومن ماندم که چطور میشود از میان این همه سیم و فرستنده وخط,
قلبی را با بیشترین ریشتر لرزاند
بدون اینکه شیشه ای حتی ترک بردارد ؟!..
همه چیز یادم رفت دلتنگی,اسمم, خاطره های دیروز, تنفر از آن اسم ها,
واینکه چه کسی پشت که نه, روی خط است.
زیبا, به خدا ظرفیت میخواهد تجربه لحظه ای با تو بودن از دور
اما پرکشیدن تا اوج, انگار کسی در کمال امنیت سوار بر
موجی که همه به دوامش شک دارند آسوده تراز
سوار شدن در یک کشتی اقیانوس به اقیانوس سفر کند,
زیبا میدانم خواسته ام عین این است که کسی بخواهد ماه را از آسمان بچیند
وروی طاقچه اتاقش جلوی آینه و کنار شمعدان بگذارد,
اما تو بگو من اگر تو را داشتم به کجای این دنیای پرغوغا بر می خورد و تو
اگر مال من بودی دیگر چه چیز جز امنیتت می ماند که
شبانه های مرا با دعا به خدا پل بزند,
ببخش حس زیاده خواهی که فطری ست چه برسد به اینکه
معشوق تو باشی, گمان میکنم اگر تمام چشم ها به اتفاق
تک تک دست ها آسمان را به میهمانی التماس و قسم ببرند
بازهم چون تو از سر تصورات من هم زیادی, خیال داشتن تورا
هم که نمیدهند هیچ, میترسم آن را هم از من بگیرند.
چقدر قلبم وقتی دوستت دارم تیر میکشد و این چه نعمتی ست !...
شاید اگر به قلبی هزار گلوله شلیک کنند تنها به آن تیر بخورد
اما به این سادگی ها تیر نمیکشد.
این مختص درد عاشقی کشیدن برای توست که به
قول حافظ "درد عشقی کشیده ام که مپرس"
اما تو بپرس, یک سئوال بپرس که با یک کتاب بگویم, چقدر با یک واژه ات
طوفان به پا میکنی و بادیگری آفتاب می کاری.
باران هم که عضو ثابت دیوانگی های من حقیر کمترین توست.
فصل هایم را میسازی و لحن دیروز تو واقعا طعم پاییز را میداد.
خواستم بگویم سردم نیست اما واقعا سردم است,
هر کس می لرزد محض خاطر بی رحمی کسی ست
که معشوق اوست و اورا لرزانده است.
آرام آرام سال دارد از نردبان کهنگی پایین می رود و هفت سین و
سنبل وبنفشه و عید که کمی بگذرد تولد توست,
از حالابه بعد هر روز به علامت یک روز نزدیکتر شدن
به چراغانی زنگی ام یک ستاره روی دیوار اطاق قلبم می کشم,
آن بخشی که هنوز تو آن را ندیده ای,
اما حروف اسمت سرخ حک شده است وتو زردش را داری,
شمارش معکوس میکنم تا آمدنت صد و شصت و چهار روز ,
صد و شصت و چهار روز دیگر مانده تا... از همین حالا مبارک.

می گم تو رو کم دارم , می گم
یه عالمه غم دارم , می گم
